گاه نوشت های یک مسافر

و خدایی که در این نزدیکیست ....

169

فردا قراره برم شهرمون ، الان با سپیده نشستیم تو راهرو ، فردا قراره نصفه مسیر رو با هم بریم ، خدایا الهی به امید خودت  ..

   + saeede ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢٩
comment نظرات ()

168

الهی به امید خودت ، قوی و پرانرژی دارم ادامه میدم ..

   + saeede ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢٥
comment نظرات ()

167

اتاقمون رو با سپیده جابه جا کردیم ، رفتیم اتاق فاطمه کنگفو کا ، شدیم شیش نفره خخ ، روزهای سخت و آسونی رو گذروندیم ولی یادگرفتم سخت تر باشم ،قوی تر و محکم تر باشم .. خدایا من به کمکت احتیاج دارم ، خواهش میکنم کمکم کن ...

   + saeede ; ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

166

داخل اتاق 161 نشستم 

 

هوا ابری ، یه عشقه .شهاب رمضان ، ساعت :    58 :05    

   + saeede ; ۳:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱۸
comment نظرات ()

165

یعنی میشه واقعا من بعد مدتها بیام اینجا و این روزها رو تو ذهنم مرور کنم ، روزی بیاد که این روزهای خابگاه تموم شده باشه و من تو خونمون باشم و به مدرکم نگاه کنم و افتخار کنم که تونستم این دو سال رو به خوبی و خوشی پشت سر بذارم ، هیچکس آینده رو ندیده و نمیتونه اونطوری که باید برنامه ریزی آینده شو داشته باشه ولی من فعلا با خودم بذار این مدرک رو بگیرم ، خدا رو چه دیدی شاید همه چیز درست شد ، مگه نه ؟ 

   + saeede ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱۳
comment نظرات ()

164

دوباره سه شنبه شد و دوباره دانشگاه ، امروز امتحان ریاضی کنسل شد و افتاد برای هفته ی دیگه ولی گفت میانترم می گیره ، فعلا این هفته امتحانی نداریم ولی هفته ی بعد امتحان میانترم سیستم عامل هم داریم ، فعلا با همین روال میریم جلو تا ببینیم چی میشه ... الهی به امید خودت ...

   + saeede ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱۳
comment نظرات ()

163

نشستم داخل اتاق ، با ... صحبت کردم ، نبودنش عذابه ، بودنش یه عذاب دیگه ، میخوام بهش زنگ بزنم ، کلی گله و شکایت تو دفترچه ام نوشتم که بهش بگم ، همینجوری که نمیتونم ، نه زبونشو دارم نه دلشو ، پس مجبورم ...

 

یکشنبه ، دهم اردیبهشت ماه 96 ، خابگاه دخترانه دانشگاه آزاد ت . ح

   + saeede ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱۱
comment نظرات ()

162

خب ، به لطف خدا به سلامتی رفتم و اومدم ، دیروز و امروز رو هم کامل دانشگاه بودم همش درس و امتحان ، الان دیگه تعطیلم تا سه شنبه ی هفته ی بعد ، سپیده امروز رفت خونشون ولی بقیه بچه ها هستن هنوز ، تو این چند روز باید فکرمو درگیر درسهام کنم ، نمیخوام اون باوری که استاد ها ازم دارن تبدیل به یک باور نادرست و غلط بشه ، میخوام یاد بگیرم ، نمیخوام تقلید کنم ..

   + saeede ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۸
comment نظرات ()

161

صبح زود قراره برم شهرمون ، ولی وقتی بیام امتحانات میان ترم و پایان ترمم شروع میشه ، الان اتاق فاطمه ام ، صبح زود راه میوفتم ، قراره بابا رو تو شهر بعدی ببینم ، میخوان بیان دنبالم ، الهی به امید خودت ..

   + saeede ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱
comment نظرات ()

160

و امروز هم یک روز دیگه ، من و سپیده اومدیم اتاق ریحانه ، ناهار پلو مرغ درست کرد و کنار هم خوردیم ، دارم درس می خونم برای امتحان ریاضی ، سه شنبه امتخان دارم ..

   + saeede ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٧
comment نظرات ()

159

الان خوابگاهم ، نشستم زیر مودم ، امروز هم گذشت و امتحان پایانی سیستم عامل رو به خوبی دادم و قبولی مو گرفتم ، فردا امتحان فیزیک دارم ، نه اینکه بگم یاد ندارم ولی خیلی هم خوب نیست درسم ، باید بشینم امشب یکم درس بخونم ، فردا ارائه کارت ویزیت با فتوشاپ هم دارم ، که حله ، یکی از کارت های داداش رو نشون استاد میدم ، خخخ عجب هااا ، خودم دارم اعتراف می کنم ، ولی بین خودمون بمونه

   + saeede ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٤
comment نظرات ()

158

فردا دوباره باید حرکت کنم برم سمت دانشگاه ، تعطیلات عید تموم شد و دوباره دانشگام باز شد ، سه چهار هفته فقط میریم سر کلاس و بعد هم دوهفته امتحان هاست و بعد هم راحت میشم و برمی گردم ، ولی میخوام تو این مدت اصلا ناراحت و نگران و غمگین نباشم ، پرانرژی و مثبت ، فقط بگم و بخندم ، عیبی نداره ، این روزها هم میگذره ، به امید موفقیت و سلامتی بیشتر برای همه و خودم ..

   + saeede ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٢
comment نظرات ()

157

سیزده به در امسال ، همه با هم رفتیم روستای مریم ، خیلی خوش گذشت ، رفتیم خونشون و بعد هم همه با هم به همراه اقوامشون رفتیم یه جای خیلی سبز و قشنگ  ، تو دل کوه ، ولی خیلی عااالی بود  ، خونواده ام راضی بودن ، کلی با هم دیگه بازی کردیم  ، وسط تنها ، والیبال ، بازی با چوب ، واقعا روز خوبی بود 

   + saeede ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٩
comment نظرات ()

156

رفتیم رودخونه پتو شستن ، آخراش ، آب گل و لای شد ، مامان بزرگ و ملک خاله هم بودن ، موقع اومدن سربالایی کنار خیابون ، خیلی فشار اومد رومون ، خیلی سنگین تر شده بودن پتوها

   + saeede ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٩
comment نظرات ()

155

همین الان زلزله اومد ، این اولین تجربه ام بود ، تاحالا فقط درموردش شنیده بودم ، اما الان تابلو میخواست بیوفته ، زمین تکون میخورد ، اصلا یه وضعی ...

   + saeede ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٦
comment نظرات ()

154

روز اول عید ، با زن عمو رفتیم ناهار بیرون ، بعد هم همه با هم رفتیم روستای مادری  ، روز خوبی بود .. خوش گذشت .

   + saeede ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
comment نظرات ()

153

عید خوبی بود الهی شکر ، کنار خونواده مهربون و دلگرمم عید سال نو رو آغاز کردم ، ناهار هم دستپخت خودم بود ، پلو مرغ با جوجه درست کرده بودم ، به به عجب غذایی ، خیلی عالی بود ، سرشب رفتیم خونه عمه بعد هم رفتیم خونه میرزادایی ، الان خونه ام ، امیرعلی هم اینجاست ، رفته باشگاه ولی به احتمال زیاد امشب میان دنبالش یا شاید هم داداش بردش خونشون ، امشب حال خوبی دارم ، یه جا خوندم نوشته بود ، آرامشی که قبل از خواب میشه پیدا کرد اینه که فکرتو از همه جا آزاد کنی و خیالت تخت باشه که خدا همیشه حواسش به همه چیز هست ... راحت بخواب .. یا بقول شعر زیبایی ...

لالا کن دختر زیبای شبنم ...

   + saeede ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱
comment نظرات ()

152

عیدتون مبارک ....

   + saeede ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱
comment نظرات ()

151

امروز زن عمو و مریم دخترعمه اومدن خونمون . ناهار مامان برام سوپ اسفناج درست کرد ..

   + saeede ; ٦:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

150

وااای خدا درد پهلوم شروع شد ، خیلی درد دارم ، چرا اخه ؟؟ تازه سردردم بهتر شده بود ، تموم امروز رو با سردرد و سرگیجه و گلودرد سر کردم ، دارو ها اثر خاصی نکردن

   + saeede ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

149

دیشب هممون غیر از بابا رفتیم خونه عمه ، زن عمو اومده بود ، از دیروز صبح سوزش گلو داشتم ، دیشب دردش بیشتر شده بود ، هر چی بود گذشت و اومدیم خونه ، قراره امروز زن عمو بیاد خونمون ، امروز عیددیدنی فاطمه دخترخاله است ، مامان نتونست بره ..وااای خدا حال من بد بود بدتر هم شده ، الان یکم تب و لرز دارم ، کنار بخاری زیر پتو دراز کشیدم ، تا عصر نمیتونم برم دکتر ... گلودردم بیشتر که شده هیچ ، سردرد و سرفه و درد ها یکی پشت دیگری ......‌

   + saeede ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

148

صبح حدودای ساعت 9 بود ، خانم دیانت زنگ زد گفت با سارا بیاین بریم پارک ، زنگ زدم داداش ، بنده خدا جلسه بود ولی بازم اومد با هم رفتیم ، کلی تفریح کردیم و بعد هم یه سر تا رود خونه رفتیم ، موقع ناهار خانم دیانت و نگار رو دعوت کردیم خونمون ، ناهار ، پلو بادمجون داشتیم ولی قبل ناهار با همدیگه رفتیم خونه های قاسمی رو ببینیم ، حتی خانم دیانت و نگار هم باهامون اومدند ، از خونه ها بخوام اینکه ، ... نگم بهتره ، وضع خوبی نبود ، خیلی قدیمی و درهم ریخته بود ، خلاصه اینکه اومدیم و ناهارمون خوردیم و نگار رو سارا و داداش و .. کلی بازی کردن و عصر هم با مامان و بابا و سارا رفتیم قرآن خونی بابا بزرگ ، همین یه ساعت پیش هم رسیدیم خونه ..

   + saeede ; ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

147

دیشب چهارشنبه سوری بود ؟؟؟؟ من سر شب خوابیدم :| دیشب صداهایی رو میشنیدم که میگفتن بریم خونه عمه ، نمیدونم رفتن یا نه ؟؟

   + saeede ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

146

الان با سیستم مدرسه ی داداش اومدم ، سیستم رو نمیدونم به چه مناسبت آورده خونمون ، الان ک خودش نیست ولی گفت وقتی نیستم میتونی سیستم رو راه بندازی ، طبق معمول کامپیوتر خودمون پیش مهندس سلیمانپور داره خاک میخوره خخخ ، امروز هم نگار کوچولو اومده بود خونمون و با آبجی و سارا با هم رفتن جشن تولد زهرا دختر همسایمون ، قراره چهارشنبه سوری خونوادگی بیان خونه ما ، صد در صد عید امسال مهمون میاد خونمون ، یه خورده حس عید نیست ولی هر چی هم ک باشه ، ناشکری نشه ، خوشحالم عید داره میاد ، توکلمون که به خدا باشه همه چیز درست میشه ، فقط کافیه پست شماره ی 122 رو بارها بخونم و بخونم و بخونم تا به یاد بیارم روزها چطور در حال گذر هستند  ...

   + saeede ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

145

داداش رفت روستا ، صبح زود حرکت کرد و گفته به امید خدا سه شنبه برمی گرده ، دیشب رفتیم برای فاطمه دخترخاله جهیزیه گرفتیم ، الان هم باید بریم قندون هاشو عوض کنیم خخخخ باب میل نبود دیگه ، چه کنیم ؟ راستی گوشیم هم درست شد ، دیشب داداش برد رو تنظیمات کارخونه .. 

پ.ن : هشت روز تا عید نوروز

   + saeede ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

144

سلام به روی ماه همگی ، تو دانشگاه ک بودم ، فکر کردم وبم رو هک کردن ، اما الان خدارو شکر می بینم که همه چیز سرجاشه و عالی عااالیه ، الهی شکر ... 

   + saeede ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

143

فقط اعصابم خورده .. بدبختی پشت بدبختی .... نمیدونم .... من نمیدونم هیچی نمیدونم

   + saeede ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

142

خونه ام ، پیش خونواده ... حالم خوبه فقط دلگیرم ، از خوابگاه از دانشگاه از زندگی از باشگاه از اون از خودم از تو از همه از ... هیچی نمیتونم بگم .. فقط خدا باید کمکم کنه ، باید صبر کنم ..... صبر کنم ..... صبر کنم .....

   + saeede ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

141

تعطیلات عید شروع شد و قراره به امید خدا فردا صبح زود حرکت کنم برم شهر خودمون ، به احتمال زیاد شب می رسم ، بچه ها رفتن ، فقط من و فاطمه موندیم ، شام بادمجون خوردم ، دستپخت خودم بود ، باید کم کم برم وسایلهامو جمع کنم ، خدا مراقب قلبهای مهربونتون .. 

 

پ . ن : بیایم برای هم دعا کنیم .. 

   + saeede ; ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

140

چشمم خورد به آهن کنار تخت ، کبود شد .

   + saeede ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد